تبليغاتX
كشكول زائر

سلام

قبل از هر چیز لازم میدونم خدمت دوستان عزیزم تشکر کنم که با ارائه نظرات مختلف در پست قبل بر موضوع زیارت عتبات در این شرائط آری یا نه ؟ در توجه نمودن به يك بحث جديد اما جدي سخن راندند.

بله عليرغم پيش بيني كه خودم و برخي از دوستان داشتيم حقير بسلامت به كشور عراق رفته و برگشتم و توفيق نوشيدن شربت از جنس شهادت را نيافتم .بماند كه چه وصيتهايي به اطرافيانم كرده بودم و چه خوابهايي كه نديده بودم از باب شهادت و اينكه فرزند ارشدم امير پس از شهادتم پر سهميه خواهد شد و براحتي بر غول كنكور و ساير مافياي ديگر غلبه خواهد نمود...

ديدار حقير از عتبات عاليات در كشور عراق مصادف شده بود  با ايام مباركه اربعين و آنجا بود كه شور و هيجان و شكوه شيعه را ميشد به وضوح مشاهده نمود. سيل جمعيت كه به طرز باورنكردني از گوشه كنار جهان خود را به كربلا رسانيده بودند تا در اين اجتماع عظيم شركت جويند.(بنا بر آمار منتشره بيش از هفده ميليون زائر ) از كشورهاي مختلف كه حقير شاهد بودم از شيعيان آمريكا گرفته تا هند و پاكستان و بحرين ولبنان و تركيه و ايران و.. همه با گذراندن مشقات زياد خود را در اربعين بكربلا رسانيده بودند . اين خيل عظيم كه بيشتر از شهرهاي شيعه نشين عراق مثل بصره با پاي پياده مرد وزن و پير و جوان "حركت واقعا خودجوش" بسمت كربلا مي آمدند نه تنها كشور عراق بلكه كل جهان اسلام را تكان داد. عظمت و شكوه اين جمعيت ستودني بود وليكن در محتوا كه غوص ميكردي هزاران بار تاسف ميخوردي و واويلا ميگفتي بر وضع شيعه و مسيري كه برگزيده است.

بله متاسفانه اينهمه جمعيت كه ميتوانست نماد و نمود يك فرهنگ شيعي باشد و پيامدهاي مثبت و ارزنده اي براي جهان داشته باشد در بسياري از مواقع مايه شرمساري و تاسف هر بيننده اي را فراهم آورده بود. ناهنجاري رفتاري ، عدم رعايت شئونات اخلاقي ، ابداع بدايع محيرالعقولي كه گاها از اين جمعيت سر ميزد مرا سخت به شگفتي برده بود. بروز افعالي نظير قمه زني در ملا عام هر بيننده اي را به تنفر و تهوع واميداشت.

-در بين الحرمين كه جاي سوزن انداختن نبود ديدم جماعتي سينه خيز ميروند علت را پرسيدم تا اينان نذر نموده اند بهمين شكل خود را بضريح مطهر برسانند .خراشهايي در بدن داشتند كه خون و عفونت از آن بيرون زده بود و با همين وضع عليرغم ممانعت خدام و ديگر زوار خود را به صحن مطهر رساندند و باعث آلودگي آن مكان مقدس شدند.

- شخصي را ديدم كه چهار دست و پا ميرفت و زنجيري بر گردن بسته به دستان دوستش داشت و مرتب صداي (بلانسبت) سگ را در می آورد  وايشان كه متاسفانه با افتخار خود را ايراني و صاحبش را نيز ايراني معرفي ميكرد  صدا ميزد كه – العياذبالله- من سگ حسينم ..غافل از اينكه حسين(ع) آنگونه براي احياي دين جدش رسول الله و نجات آدميت و انسانيت اين اشرف مخلوق جانش را فدا كرد تا ما آدم شويم و آدم بمانيم  نه اينكه بعد از اينهمه قرن تازه ما سگ شويم.

- فشار جمعيت براي لمس ضريح مطهر بقدري بود كه هر از چندگاهي شخصي از اين فشار  از حال ميرفت و زير دست و پا له ميشد . شخصي با پاي گذاردن بر دوش ديگري از ضريح بالا رفت و چند تكه پارچه كه براي تبرك انداخته بودند برداشت .بسيار بودند كه با ضربه آرنج بيني ديگري را خون آلود نموده و باعث آلودگي آنمكان ميشدند . واين توهين و وهن صريح به ساحت مقدس آنحضرت دل هر بيننده اي را جريحه دار ميكرد واز خود خجل كه چرا اينگونه اساعه ادب ميشود و ادب را در اين حريم امن و پر حرمت رعايت نميكنيم .

- وضعيت بهداشت و نظافت هم كه ديگر قابل بيان نيست . در كشوري كه فاقد مديريت شهري و شهرداري مسئول است آنگونه نذري دادن و پخش كردن زباله جات اطراف و اكناف خيابان و خوابيدن في مابين زباله ها و آلودگي و آلودگي كجا مصداق و مظهر النظافه من الايمان است. بخدا قسم ظلمی که به شیعه و حسین (ع) در این زمان توسط خود شيعه میشود بسیار عمیق تر و وقیح تر از ظلميست كه یزیدیان در آندوران روا داشتند.

 و بدتر اينكه از اكثر اين صحنه ها با موبايل فيلم برداري ميشد و بلوتوث رواج داشت تا بگويند اينست شيعه و شيعه بدين جا رسيده است و قطعا بدعت گذار است و خونش مباح.

اين جمعيت كه بعضا باعث ميشد انسان آرامش خود را در حين زيارت از دست بدهد ُ ميتوانست و ميتواند مبلغ پيام واقعي عاشورا و حسين ع و ياران باوفايش باشند اينچنين انحراف از اصل را پيش گرفته و معلوم نيست بكجا ميخواهد برسد. علماي عظام بيش از ديگر مقاطع تاريخ بر اينگونه ناهنجاريها و بدعتهاي ناميمون بايد خط بطلان بكشند و بر ما شيعيان است كه گوش به دستورات آن بزرگان داده و شيعه واقعي باشيم تا ديگران با هر ديدگاهي كه دارند وقتي به ما و رفتارهامان مينگرند الگو گرفته و باعث تعالي افكار و نشر انديشه هاي درست اسلام شود و نه اينكه پرداختن به اينگونه اعمال ايجاد تنفر و بيزاري را فراهم آورده و دستمايه اي براي سوء تبليغ و نهايتا به انحراف و انحطاط كشانيدن يا انزواي بيشتر اسلام گردد.انشاءالله


پ.ن : با تشكر از استادم دكتر دشمن زياري كه عكس مرتبط با گزارش را تهيه و ارسال نمودند
+ نوشته شده توسط امين واعظي در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 و ساعت 20:11 |
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدندساکنان حرم ستر و عفاف ملکوتآسمان بار امانت نتوانست کشیدجنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنهشکر ایزد که میان من و او صلح افتادآتش آن نیست که از شعله او خندد شمعکس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدندبا من راه نشین باده مستانه زدندقرعه کار به نام من دیوانه زدندچون ندیدند حقیقت ره افسانه زدندصوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدندآتش آن است که در خرمن پروانه زدندتا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند


سلام

امروز يه فال حافظ گرفتم

چند روزه كه مردد يه تصميم هستم نميدونستم چه كار بايد كنم.

راستش يكي از اقوام نزديك چند شب پيش خونمون بود .مسئول يكي از همين كاروانهاي زيارتيه .گفت كه ميخواد يه كاروان را براي اربعين ببره كربلا. نميدونم چرا ولي يهو گفتم حاجي منم هستم. اين در حاليست كه هميشه به اطرافيان سفارش ميكنم كه زيارت امري مستحبي است و تو اين اوضاع و احوال واجب نيست كه انسان چنين ريسكي بكنه .ولي اونها با استدلال به عشق اهل بيت (ع) اين حرفها تو كتشون نميرفت .به يكي از خواهرام هم قول دادم كه با خودم ببرمش كربلا بنده خدا اينهمه سفره و روضه و دعا برگزار ميكنه وليكن تا حالا موفق نشده بره زيارت امام حسين (ع) .حالا به هر كي ميگم همون حرفهاي خودم را تكرار ميكنن . اينكه آمريكائيها كه مسئول برقراري امنيت اونجا بودن از عراق رفته اند .و اوضاع خيلي قمر در عقربه مضافا به اينكه ايام اربعين هم هست و خطر مسافرت افزايش پيدا ميكنه. دو شب پيش به دوستمون پيام دادم كه بخت با ما رفيق نيفتاد و توفيق زيارت و همرهي شما برايم ميسور نيست وليكن امروز كه خواهر متوجه شده كلي ناراحته كه من با كلي دردسر پاسپورتم را گرفته ام و.. يه فال حافظ زدم اين اومد.

نظر شما چيه؟

+ نوشته شده توسط امين واعظي در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 و ساعت 22:15 |

یه آهنگ هم بشنوید اینجا کلیک کنید

احساس شما چیه دوست من

+ نوشته شده توسط امين واعظي در شنبه پنجم آذر 1390 و ساعت 21:52 |

یاد ایامی

*

*

*

*

*

*

*

*

*

واینک

*

*

*

*

پریشان را خوب بنگریم

 "دشت برم " را دریابیم

+ نوشته شده توسط امين واعظي در چهارشنبه چهارم آبان 1390 و ساعت 18:56 |

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

" مرحوم حسین پناهی"

با تشکر از دوست اندیشمندم جناب استاد شجاعی


به قول برو بچ : "هفته اختلاس مبارک
+ نوشته شده توسط امين واعظي در سه شنبه دوازدهم مهر 1390 و ساعت 10:32 |

چند مشکل و یک پیشنهاد

مشکلاتی چند امروزه در مملکت ما دغدغه اقشار مختلف خصوصا قشر گسترده آسیب پذیر شده است که منجمله میتوان به کمبود درآمد .تورم و گرانی روز افزون و لجام گسیخته و مالیات و عوارضی که روزانه بر گرده این قشر فشار مهلکی وارد میکند. در این اثناء دولتی ها هم بدون مشکل نیستند. در دولت از عدم پرداخت بموقع عوارض و مالیاتها و هزینه های آب و برق و .. توسط مردم که مبنای برنامه ریزیهای دولت است همیشه گلایه هایی از مسئولین میشنویم. دولت در طرح هدفمندی یارانه ها در یک جمله با این هدف و شعار وارد شد که "یارانه ها را از کالا ها برداشته و بطور عادلانه بین مردم تقسیم میکنیم" نتیجه اش هم که معلوم است بکجا رسیده ایم. بنده یک پیشنهاد دارم که شاید برخی از این دست مشکلات را حل کند . مبلغی بعنوان یارانه در اختیار مردم قرار میگیرد و بعضا بعنوان پول امام زمان (عج) هم نامیده شده و سفارش اکید نموده اند که درصدی از این پول را مردم برای هزینه آب بها و برق و گاز و ... بپردازند و بقیه اش را هم پس انداز !!!کنند و به آن دست نزنند . بسیار خوب.عرضم اینست که دولت یه زحمتی بکشد این پول را به حساب مردم واریز نکند .و در عوض هزینه برق و گاز و ... را مستقیما به نهادها و دستگاههای مرتبط بپردازد بدین معنا که قبضی درب منازل مردم نیاید . قطعا عدم وصولیهای دولت در این باب جبران خواهد شد و مشترک بدون پرداختی نخواهیم داشت. شعار آب و برق مجانی نیز میتوانیم سر دهیم.عابر بانکها هم خلوت میشوند و گردش بی خود مالی در بانکها هم متوقف میشود.و این مهم هم برای دولت سهل الاجرا و سهل الوصول تر خواهد بود. مردم هم که استفاده درست و بهینه را بلد نیستند مجددا متولی مطمئنی چون دولت برای پولشون برنامه ریزی میکند.  البته اگر پرداخت یارانه ها برای اغفال و عوام فریبی نباشد چه دلیلی دارد پولی به حساب مردم واریز شود و بعد چند برابر از آنها به عناوین مختلف ستانده شود و دائما هم توصیه گردد که این پول را برداشت نکنید.من به نمایندگی از کل جامعه ایرانی تضمین میدهم که گر چنین شود همگان راضی تر از فعل باشند .بحث تورم و افزایش بهای کالاها و خدمات دیگر هم بماند پیشکش..تا بعد

+ نوشته شده توسط امين واعظي در یکشنبه سی ام مرداد 1390 و ساعت 19:19 |

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر
و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آری ، درست است .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.


مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

+ نوشته شده توسط امين واعظي در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 و ساعت 16:59 |

عکس روز

"تفکیک جنسیتی"

مشکلات روز:(به ترتیب اولویت)

طرح مبارزه با سگ گردانی برای مهار غربزدگی.

طرح جمع آوری دیش !!!! برای مهار .....

 

طرح برخورد با بدپوششی برای مهار فساد.

طرح حذف ۴ صفر برای مهار تورم

.....

اینها همه طرح بود تا ببینیم پروژه چه باشد..

+ نوشته شده توسط امين واعظي در شنبه هجدهم تیر 1390 و ساعت 16:7 |

+ نوشته شده توسط امين واعظي در سه شنبه هفتم تیر 1390 و ساعت 20:57 |

در سرزمینی که سایه آدمهای کوچک بزگ شد در آن سرزمین آفتاب درحال غروب است!!!

+ نوشته شده توسط امين واعظي در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 و ساعت 16:37 |

...نه

فردا نه

...چند ساعت بعد هم نه

...چند ثانبه دبگر هم نه...

...همین الان

 

برای مادرت نه

براي خودت یک کاری بکن

 

اگر زنده است دستش را

اگر به آسمان رفته است ...قبرش را

اگر پیشت نیست ...یادش را

اگر قهری...چهره اش را

اگر آشتی هستی پایش را...

ببوس...

برای خدا...

تا فرشته ها...میهمانت شوند...

الان که حرفم را گوش کردی...قلبت را ببین...بهشت خداوند آنجاست!!!

 

+ نوشته شده توسط امين واعظي در سه شنبه سوم خرداد 1390 و ساعت 16:26 |

*روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد کدخدای ده رفت و گفت: ارباب، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی برای آنان نیستم.
با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند.

 این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از درگاه بیرون می ماند.
دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست… پیش تو، که بزرگ ده هستی، آمده ام تا گشایشی در وضع من و خانواده ام حاصل شود.*
* *
*کدخدا پرسید**:*

*از مال دنیا چه داری؟***

*روستایی گفت**:*

*همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس است**.*

*کدخدا گفت**:*

*من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی
**.*

*روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد**….*

*کدخدا گفت**:*

*امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری. روستایی برآشفت که: ارباب، من به تو گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که حتی من و خانواده ام نیز در آن جا نمی گیریم. تو چگونه می خواهی که گاو را هم به اتاق ببرم؟**!*

*کدخدا گفت: فراموش نکن که قول داده ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی**.*

*صبح روز بعد، روستایی پریشان و نزار نزد کدخدا رفت و گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد**.*

*کدخدا یکبار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت**:*

*امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری**.*

*چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد کدخدا می رفت، او دستور می داد که یکی دیگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه حیوانات هم خانه روستایی و خانواده اش شدند! روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده، سراپای زخمی و لباس پاره نزد کدخدا رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع برایش امکان پذیر نیست**!*
*کدخدا دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و به زودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد**!*
*ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد کدخدا می رفت، این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان، خروس نیز بیرون گذاشته شد**.*
*روز بعد وقتی روستایی نزد کدخدا رفت، کدخدا از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند ارباب، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه راحت شدیم**.*

+ نوشته شده توسط امين واعظي در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 6:30 |

یك روز صبح به همراه یكی از دوستانم در بیابان های اطراف قدم می زدیم  چیزی را دیدیم كه در افق می درخشید.
هرچند مقصود ما رفتن به یك "دره" بود، برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند، مسیر خود را تغییر دادیم.
تقریباً یك ساعت در زیر خورشیدی كه مدام گرم تر می شد راه رفتیم و تنها هنگامی كه به آن رسیدیم توانستیم كشف كنیم كه چیست.
یك بطری نوشابه خالی بود و غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود.

از آن جا كه بیابان بسیار گرم تر از یك ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت "دره" نرویم.
به هنگام بازگشت فكر كردم چند بار به خاطر درخشش كاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟
اما باز فكر كردم : اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چطور می فهمیدیم فقط درخششی كاذب است؟

 

+ نوشته شده توسط امين واعظي در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 و ساعت 21:35 |
مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت.
چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند.
او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.
خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد.
وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد ... به کمک او پرداخت.
سپس کم کم وضع عوض شد.
پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود بیاد.
باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.

پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است.
بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد.
فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت.
او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست.
کسادی عمومی شروع شده است.                                                                                                                                                                                                                                                                                                

آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند.

+ نوشته شده توسط امين واعظي در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 و ساعت 17:4 |

 

خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها

ای تدبیر کننده روز و شب

ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر

حال مارا به بهترین حال دگرگون کن

سال نو مبارک

+ نوشته شده توسط امين واعظي در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 و ساعت 19:7 |

 

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و

قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و

عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده می شوند يا دشمنانشان


مرحوم منوچهر احترامی

 

+ نوشته شده توسط امين واعظي در دوشنبه نهم اسفند 1389 و ساعت 21:32 |

باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توي جنگل هاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرمو نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه
مي دويدم همچو آهو
مي پريدم ازلب جوي
دور ميگشتم ز خانه
مي شنيدم از پرنده
داستان هاي نهاني
از لب باد وزنده
رازهاي زندگاني
بس گوارا بود باران
وه چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني خواه تيره خواه روشن
هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا


****

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون


دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

برای دانلود تصنیف زیبای ببار ای بارون با صدای استاد شجریان اینجا رو کلیک کنید

+ نوشته شده توسط امين واعظي در پنجشنبه سی ام دی 1389 و ساعت 22:16 |

سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد

ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل دارد.

یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که ...

رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید

ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود

اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست.

ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند

قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟!سخن هر دو را شنیدم

یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند

و سوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد

پ. ن

- بالاخره بارون اومد...ای جون

-این مصاحبه منو کشته بدجور "در ایران آمار سقوط هوایی پائینه"!!!!

آخه یکی نیس بگه مردک نتنتابعخهبدتبدرههبردبنتترهرندنیبرنب"اینها فحشه"......

+ نوشته شده توسط امين واعظي در یکشنبه نوزدهم دی 1389 و ساعت 20:5 |

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است

كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

كه ره تاریك و لغزان است

وگر دست محبت سوی كس یازی

به اكراه آورد دست از بغل بیرون

كه سرما سخت سوزان است

نفس، كز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریك

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس كاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیك ؟

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چركین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور

منم، دشنام پس آفرینش، نغمه ی ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را كنار جام بگذارم

چه می گویی كه بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یكسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

درختان اسكلتهای بلور آجین

زمین دلمرده، سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

...

+ نوشته شده توسط امين واعظي در یکشنبه پنجم دی 1389 و ساعت 22:23 |

                              

                  13 تجربه ناب برای موفق شدن در دستگاههای دولتی:

             در صورتی که کارمند دولت هستید حتما از این تجربیات استفاده کنید.

1- در یک سیستم دولتی؛ سعی کنید «لال بودن» را تمرین کنید! این تمرین در میزان عزیز بودن شما بسیار موثر است.

2- در یک سیستم دولتی؛ هیچگاه کارمندان را با یکدیگر مقایسه نکنید؛ چون قطعا شاهد تبعیض خواهید بود.

3- در یک سیستم دولتی؛ اگر مدیرتان 3 یا 4 ایراد دارد انتظار رفتنش را نکشید، چون قطعا نفر بعدی او 43 ایراد دارد!

4- در یک سیستم دولتی؛ می توانید با کارهای کم و کوچک، محبوبیت فراوانی به دست آورید؛ فقط کافی است «زبان» خود را تقویت کنید!

5- در یک سیستم دولتی؛ ممکن است که هر چه بیشتر کار کنید، بیشتر خوار و خفیف باشید.

6- در یک سیستم دولتی؛ با اشکالات سازمانتان بسازید و هرگز آنها را با مدیرتان در میان نگذارید؛ درغیر این صورت یک مشکل دیگر به سازمان اضافه می شود. آن مشکل، شما هستید!

7- در یک سیستم دولتی؛ اشتباهات یک مدیر را هیچگاه به مدیر دیگر نگویید؛ در غیر اینصورت بجای یک مدیر، دو مدیر در مقابل شما موضع گیری خواهند کرد.

8- در یک سیستم دولتی؛ با انجام کارهای مختلف و فعالیتهای به موقع، نظم شما تشخیص داده نمی شود؛ بلکه برای این کار راههای ساده تری هم هست. مثلا فقط کافیست همیشه میز کارتان را منظم نگه دارید!

9- در یک سیستم دولتی؛ اضافه بر کارهای معمول کار اضافه ای انجام ندهید؛ در غیر اینصورت انتظار پاداش بیشتری نیز نداشته باشید.

10- در یک سیستم دولتی؛ همیشه حرفها (فرمایشات) مدیرتان را تایید کنید، حتی اگر از نظر او «ماست، سیاه باشد!»

11- در یک سیستم دولتی؛ تنها کاری که واجب است سریع انجام دهید، کاری است که مدیر شما شخصا از شما خواسته است.

12- در یک سیستم دولتی؛ تنها انگیزه ای که می تواند شما را وادار به کار کند «کسب روزی حلال» است!!!!

13- در یک سیستم دولتی؛ آسه برو، آسه بیا، که گربه شاخت نزنه؛ مگر اینکه با گربه نسبتی داشته باشید!

پ.ن

- علی دایی اگه یه کم صبر میکرد و نتیجه استقلال را میدید شاید هرگز استعفا نمیکرد.

- یکی از دوستان دعا میکرد که " امیدوارم نون بشه دونه ای یه ملیون"..

- نمیدونم این وزیر به کی متکی بود ؟؟!!!

- شیر شاهین 

+ نوشته شده توسط امين واعظي در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 و ساعت 16:40 |